به گزارش «سراج24»، از بهمن 1357 تا بهمن 1394 بیش از 3 دهه گذشته است؛ دهه هایی که هر یک برای ملت ایران به مثابه یک قرن گذشته است؛ قرن هایی که تمام جبهه استکبار در طرفی ایستادند و ایران در طرف دیگر ولی در نهایت نیز در هیچ یک از اتفاقات و ملالت ها در برابر دشمنان سر خم نکرد.
امروز 22 بهمن 1394 است؛ در این روز مروری بر اتفاقات روزهای پایانی پیروزی انقلاب اسلامی ضمن یادآوری حوادثآن دوران، بزرگی و درایت حضرت امام خمینی (ره) را نیز بار دیگر در اذهان تداعی می کند. بر همین اساس بخشی از خاطراتن حجت الاسلامو المسلمین علی اکبر ناطق نوری که به همت مرکز اسناد انقلاب اسلامی تدوین شده است را می خوانید:
تهیهی خانه برای امام
در تمام روزها و شبهایی که درگیری در خیابانها بین مردم و طرفداران رژیم پهلوی جریان داشت، گاهی از صدای شلیک گلوله و انفجارهای پیدرپی نگران جان امام میشدیم. به اتفاق شهید عراقی نزد امام رفتیم و گفتیم: «آقا در همسایگی محل اقامت شما، یک خانه را تدارک دیدهایم و از پشتبام مدرسه هم راه ورود به آن را درست کردهایم، حفظ جان شما در این شرایط حساس لازم است تا اگر خدای نکرده محل اقامت شما را بمباران کنند، جان شما سالم بماند اجازه دهید شما را به آنجا منتقل کنیم.» هر چه اصرار کردیم ایشان نپذیرفت و در آخر جملهای فرمودند که ما را خلع سلاح کرد. فرمودند: «هر کسی خودش میترسد آنجا برود.» به ما خیلی برخورد. گفتیم: «نخیر، ما که نمیترسیم ما برای شما میگوییم.» فرمودند: «من همین جا میمانم و تا آخر امام از جایش تکان نخورد.» یکبار هم آقای رفیقدوست برای حفظ جان امام رفته بود شیشههای ضد گلوله آورده بود که اینجایی که امام میایستد سخنرانی میکند تا نیم تنه شیشهی ضد گلوله باشد تا حداقل اگر کسی به سوی امام تیراندازی کرد حداقل سینه و قلب امام محفوظ باشد. شیشه را آوردند اما کسی جرأت نمیکرد به امام بگوید که آقا میخواهیم چنین کاری را بکنیم، لذا بنده خدمت امام رفتم و عرض کردم: «آقایان برای اینکه جلوی خطر احتمالی را بگیرند، قصد چنین کاری را دارند.» باز امام قبول نکرد.
در ایامی که مردم برای ملاقات امام میآمدند و شعارهای زیادی میدادند، برخی اوقات از داخل اتاقهای مدرسه، شعارهایی از بلندگو پخش میشد و مردم نیز همراهی میکردند. خارجیها برای اینکه تخریب کنند، میگفتند: «مردم خودشان نیستند که چنین کارهایی را انجام میدهند؛ بلکه از اتاق امام خمینی(ره) هدایت میشوند» و من ناراحت بودم که نباید از داخل اتاق شعار بدهیم که آنها بگویند ما داریم شعار به مردم میدهیم. یک روز آقای خلخالی از پشت بلندگو داخل اتاق شعار داد و امام هم داشت استراحت میکرد. من جلوی امام دست آقای خلخالی را با عصبانیت کشیدم که چرا از داخل اتاق شعار میدهید، اتاق که جای شعار نیست! مردم باید شعار بدهند! آقای خلخالی هم به طور خشن و جدی به من گفت: «برو به تو مربوط نیست. به تو ربطی ندارد.» به من برخورد و قهر کردم و رفتم. مرحوم شهید مفتح جلوی مرا گرفت و مانع رفتن من شد. گفتم: «آقا اینجا که نمیشود کار کرد.» ایشان را کنار زدم و بعداً خجالت کشیدم که چرا این کار را کردم. بعد مرحوم ربانی شیرازی مانع رفتنم شد. دستم را گرفت و پهلوی امام آورد. امام با خنده و محبت دست مرا گرفت و کنار خودش نشاند و فرمود: «عیبی ندارد. شما که اخلاق آقای خلخالی را میدانید.» این جملهی امام تسکینخاطرم شد. بعد از این، هر کسی هر کاری میکرد، دیگر ناراحت نمیشدم چون جملهی امام در ذهنم باقیمانده بود.
لغو حکومت نظامی به فرمان امام
قبل از اینکه بختیار حکومت نظامی را رسماً اعلام کند، آقای رحیمی[1] که از قبل با هم آشنا بودیم و در فروشگاه ارتش کار میکرد و به خاطر فعالیتهای سیاسی نیز به زندان افتاده و اخراج شده بود، به مدرسهی علوی آمد و مرا خواست. خیلی مضطرب و نگران بود، گفت: «یک خبر دارم به امام اطلاع بده.» گفتم: «چیست؟» گفت: «خبر دارم که دولت بختیار میخواهد حکومت نظامی اعلام بکند.» این خبر را به امام منتقل کردم.
این خبر در تصمیمگیری امام و سرعت عمل ایشان، به نظر من کمک کرد. خبر بسیار حساس و بهجایی بود. روز 21 بهمن ساعت چهار بعدازظهر حکومت نظامی اعلام شد. حضرت امام هم دستور لغو دادند. آقای چهپور[2] که از بستگان مرحوم طالقانی است گفت: «مرحوم طالقانی از اینکه امام دستور لغو حکومت نظامی را داده خیلی مضطرب و وحشتزده شده بود و به امام تلفن زد و گفت که اگر لغو حکومت نظامی بشود، تهران حمام خون میشود و امام هم فرموده بود هیچ اتفاقی نمیافتد. آقای طالقانی گفته بود یا من بعد از یک عمر از سیاست چیزی نمیفهمم یا این سید با عالم دیگری ارتباط دارد.» خلاصهاش میخواست بگوید طبق معادلات عادی اگر لغو حکومت نظامی بشود، تهران حمام خون میشود. اینکه امام این طور بیاعتنا میگوید هیچ طوری نمیشود حتماً ارتباط با یک عالم دیگری دارد و سرانجام وقتی امام دستور لغو حکومت نظامی را صادر کرد[3]درست مثل فتوای میرزای شیرازی دربارهی تحریم تنباکو، امام گویا یکبار دیگر آمده است، رهبری کرده و رفته و این دومین بار است که آمده رهبری میکند؛ چون مسلط به اوضاع بود. وقتی پیام را نوشتند، دستشان را از روی کاغذ برداشتند و به من فرمودند: «در مدرسه باز است؟» چه قدر حواس امام جمع بود، عرض کردم: «خیر، در را بستیم.» فرمود: «باز کنید.» گفتم: «آقا حکومت نظامی است.» فرمود: «میگویم باز کنید. مردم میآیند.» باور کنید این حکم ایشان که صادر شد،[4]در همان لحظات اولیه، کل مردم تهران مطلع شدند. تا آمدیم در مدرسه را باز کنیم مدرسه پر از جمعیت شد اصلاً معادلات به هم ریخت.
تسخیر پادگانها و کلانتریها
ما در مدرسه بودیم که صدای تیر و تفنگ به گوش میرسید. پسرم، آقامصطفی که مدتی هم مکبر نماز امام بود، در آن شب همراهم بود. وقتی جوانها به مدرسه میآمدند قطار فشنگ و یوزی و ژ3 در دست آنها بود. سر و صورتها بوی دود و باروت میداد. بعد با تلفن و بیسیم یکی یکی خبر سقوط کلانتریها را میدادند. کلانتری ده در اطراف میدان شهدا و کلانتری 14 در سمت شهباز، خیلی مقاومت کرده بودند.
شب پرخاطره و پرهیجانی بود تا صبح بیدار بودیم و سقوط پادگان جی و پادگان لاهوتی[5]نیز در همین شب بود. از صبح 22 بهمن اسلحه به طرف کمیتهی استقبال سرازیر شد. نهضت آزادیها و دولت موقت در این زمان مسئولیت داشتند. آقای یزدی لب دیوار مدرسه ایستاده بود و کسانی که اسلحه میآوردند را هدایت میکردند و به آنها رسید میدادند و سلاحها را میگرفتند. در پادگان باغشاه آقای لاهوتی با پسرهایش مستقر شده بود و ایشان سلاحها را از مردم تحویل میگرفت. معالاسف در همین پادگان منافقین نفوذ کرده بودند و کامیونهای زیادی که پر از اسلحه بود، بردند و مخفی کردند. در همین روز امام یک سخنرانی کرد و فرمود: «جوانهای برومند سلاحهایی را که به دست آنان میافتد به مساجد محل خود ببرید و زیر نظر امام جماعت مسجد امنیت محلها را برقرار کنید.» اینها واقعاً قابل تجلیل است و هوشیاری امام را میرساند و نطفهی کمیتهها از اینجا به دست امام منعقد شد. مساجد مرکز سلاحها شد که هرج و مرج نشود. بلافاصله امام به جوانها شخصیت داد.
[1] امیر سرتیپ محمد رضا رحیمی در سال 1315 در تهران به دنیا آمد و در سال 1339 وارد ارتش شد. وی به دلیل فعالیتهای مذهبی و سیاسی در ارتش مورد تعقیب قرار گرفت؛ به طوری که در سال 1354 به زندان افتاد و پس از سپریکردن دو سال در زندان، در سال 1356 آزاد شد. ایشان بعد از پیروزی انقلاب اسلامی در کمیتهی نظامی امام در ارتش و جانشینی وزیر دفاع و سرپرستی وزارت دفاع، مشغول خدمت بودهاند. وی هم اکنون به مدت 10 سال است که در دفتر مشاورین نظامی مقام معظم رهبری مشغول خدمت میباشد.(خاطرات محمدرضا رحیمی، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، جلسهی اول)
[2] آقای ولیالله چهپور در بازرسی بنیاد مستضعفان مشغول خدمت میباشد.[منظور راوی، زمان انجام مصاحبه میباشد.]
[3] صحیفهی امام، مجموعه آثار امام خمینی، ج 6، دفتر نشر و تنظیم آثار حضرت امام(ره)، پیشین، ص 121
[4]متن اعلامیهی امام به این صورت بود:
«بسم الله الرحمن الرحیم
ملت شجاع ایران! اهالی محترم تهران!
به طوری که میدانید اینجانب بنا دارم که مسائل ایران بهطور مسالمتآمیز حل شود لکن دستگاه ظلم و ستم، چون خود را به حسب قانون محکوم میبیند، دست به جنایت زده و در شهرهای گرگان و گنبد کاووس به مردم شجاع مسلمان حمله کرده و کشتار نموده است؛ و در تهران لشکر گارد بهطور ناگهانی به نیروی هوایی که به ملت پیوسته است حمله نموده؛ و نیروی هوایی به کمک مردم، شجاعانه آنان را شکست دادهاند. من این تعرض غیر انسانی و عمل گارد را محکوم میکنم.
اینان با این برادرکشی میخواهند دست اجانب را در کشور ما باز نگهدارند و چپاولگران را به موضع خود برگردانند.
من با آنکه هنوز دستور جهاد مقدس ندادهام، و نیز مایلم تا مسئلت حفظ و قضایا موافق آرای ملت و موازین قانون عمل شود لکن نمیتوانم تحمل این وحشیگری ها را بکنم و اخطار میکنم که اگر دست از این برادرکشی برندارند و لشکر گارد به محل خودش برنگردد و از طرف مقامات ارتشی از این تعدیات جلوگیری نشود، تصمیم آخر خود را به امید خدا میگیرم و مسئولیت آن با متجاسرین و متجاوزین است. من از مردم شجاع تهران میخواهم در صورتی که قوای متجاوز عقبنشینی کردند، با حفظ آمادگی و هوشیاری از خدعهی دشمن، آرامش و نظم را حفظ کند ولی مجهز و مهیا برای دفاع از اسلام و نوامیس مسلمین باشند. اعلامیهی امروز حکومت نظامی، خدعه و خلاف شرع است و مردم به هیچ وجه به آن اعتنا نکنند.
برادران و خواهران عزیزم! هراسی به خود راه ندهید که به خواست خداوند تعالی حق پیروز است. از خداوند تعالی پیروزی ملت اسلام را خواهانم. والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته.
روح الله الموسوی الخمینی»
(صحیفه امام، مجموعه آثار امام خمینی، ج 6، پیشین، ص 121)
[5] پادگان فعلی حرّ، واقع در میدان حرّ



